خرید بک لینک

درباره سایت

M E SS E N G E R

بی تو بی نگاه کردن به چشمان تو بی داشتن تو نه نه باید تصحیح کنم همه بی ها رو باید بردارم بکار بردن بی در کنار اسم تو حکم مرگ منه پس میگویم باتو با نگاه کردن به چشم های تو با داشتن تو جون میگیرم ریشه میکنم رشد میکنم قد میکشم مثل پیچک تنیده دور دیوار خانه میرم بالا به عرش میرسم باتو با داشتن تو دیگر نمیگویم بی این کلمه کنار اسمتو منفوره شومه بی معنیه اصلا بی تو مگر میشود نفس کشیدباتو زنده ام با تو نفس میکشم با تو معنی میشم خط به خط کلمه به کلمه واژه به واژه اسمم احساسم نگاهم معنی میشه فقط با تو با حس داشتنت با حس بودنت با خوندن نگاهت با لبخندت بمون با من باش نذار جملاتم حرفام پر از کلمات شوم بی تو بشه بمون با من بمون.

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند چونان باد دمان همه تقصیر من است ،

 خودم میدانم... که نکردم فکری ... وتامل ننمودم روزی،

ساعتی یا آنی، که چه سان می گذرد عمر گران؟

کودکی رفت به بازی ،به فراغت ، به نشاط...

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است ،بگذارید بخندد شادان که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست!!!

بایدش نالیـــدن!! من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟

هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟ چرا می آییم؟ بعد از این چند صباح،به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟ من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت...

نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت ،به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات بعد از آن باز نفهمیدم من ......

که چه سان عمر گذشت؟ لیک گفتند همه که جوانست هنوز بگذارید جوانی بکند،بهره از عمر برد ،

 کامروایی بکند بگذارید که خوش باشد و مست بعداز این باز ورا عمری هست...

یک نفربانگ برآورد که او از هم اکنون باید،فکرفردابکند

دیگری آواداد که چو فردابشود،فکرفردابکند

سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت ... بگذرد امروزش،همچنین فردایش

باهمه این احوال، من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟

آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر،نه تعمق ونه اندیشه دمی عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی... چه توانی که زکف دادم ......................

قدرت عهد شباب، می توانست مرا تا به خدا پیش برد لیک بیهوده تلف گشت جوانی ،

هیهات آن کسانی که نمی دانستند“ زندگی یعنی چه؟“رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بی ارزش و بیهوده و کار و

مرا می گفتند که چو آنها باشم که چو آنها دائم،فکر خوردن باشم

فـکرتامین معاش،فکر ثروت باشم

کس مرا هیچ نگفتزندگانی کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت...

و صد افسوس که چون عمر گذ شـت ، معنی اش می فهمم حال

می پندارم هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گسلم

پای در راه حقائق بنهم با دلی آسوده ، فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم در ره کشف حقائق کوشم

 زره جنگ برای بدو ناحق پوشم ره حق پویم و حق گویم و بس...

حق گویم آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعله خویش ره نمایم به همه گر چه سراپا سوزم

من شـــدم خلق که مثمرباشم...

نه چنین زائد و بی جوش و خروش عمربربادوبه حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت...... معنی اش فهمیدم...

برچسب: نویسنده: parsa تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1392 ساعت: 14:35

صفحه بندی