خرید بک لینک

درباره سایت

M E SS E N G E R

بی تو بی نگاه کردن به چشمان تو بی داشتن تو نه نه باید تصحیح کنم همه بی ها رو باید بردارم بکار بردن بی در کنار اسم تو حکم مرگ منه پس میگویم باتو با نگاه کردن به چشم های تو با داشتن تو جون میگیرم ریشه میکنم رشد میکنم قد میکشم مثل پیچک تنیده دور دیوار خانه میرم بالا به عرش میرسم باتو با داشتن تو دیگر نمیگویم بی این کلمه کنار اسمتو منفوره شومه بی معنیه اصلا بی تو مگر میشود نفس کشیدباتو زنده ام با تو نفس میکشم با تو معنی میشم خط به خط کلمه به کلمه واژه به واژه اسمم احساسم نگاهم معنی میشه فقط با تو با حس داشتنت با حس بودنت با خوندن نگاهت با لبخندت بمون با من باش نذار جملاتم حرفام پر از کلمات شوم بی تو بشه بمون با من بمون.
داستان،داستانعاشقانه ،عشق ،داستانکوتاه ،رمان ،داستانعشق ،داستان،داستانعاشقانه ،عشق ،داستانکوتاه ،رمان ،داستانعشق ،داستان،داستانعاشقانه ،عشق ،داستانکوتاه ،رمان ،داستانعشق ،داستان،داستانعاشقانه ،عشق ،داستانکوتاه ،رمان ،داستانعشق ،

داستان کوتاه

داستان عاشقانه

داستان کوتاه جدید

داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس

داستان عاشقانه

عشق

 

آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه ، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ، الان باید چیکار کنم ( همینطور گیج و ویج توی خیابان راه میرفت ، اصلا نفهمید چه وقت از وسط خیابان انقلاب گذشت ، چند بار نزدیک بود اتومبیل ها بهش برخورد کنند ، به یک خیابان خلوت رسید و به دیوار سیمانی کثیفش تکیه داد ، حالش خیلی بد بود ، دنیا دور سرش میچرخید ، مجبور شد بنشینه روی زمین ، تازه نشسته بود که بغضش ترکید و شروع به گریه کردن کرده بود ، هرچه کرد دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد، در همین هنگام تلفنش زنگ زد )

........ادامه مطلب کلیک کنید...

برچسب: نویسنده: parsa تاريخ: دوشنبه 11 دی 1391 ساعت: 23:47

صفحه بندی